به ياد منجي

دل نوشته با خدا و صاحب الزمان

بسم الله الرحمن الرحیم سامرا تو وسط ظهر گرمترین روز تابستون یک پسر عرب ضد داعش به صورتش چفیه بسته بود همینجوریشم نمیشد تو اون جیغ آفتاب نفس کشید تو ترمینال مملو از اتوبوس محافظ بود

[ چهارشنبه دهم آبان 1396 ] [ 22:56 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

از کربلا اومدیم کاظمین

محل پیکر مطهر امام موسی کاظم ع و امام جواد 

امام هفتم و امام نهم

بعد پیادمون کردن عراقیه با گاریش اومد خندان به من گفت راه دوره

گفتم ویلچر داریم

راست میگفت راه دور دور دور 

بابام جدا شد

من و مامانم یواش یواش رفتیم سمت حرم

برو که برو یک مسافتی رو از جایی که اتوبوس

پیادمون کرده بود رفتیم تا رسیدم به مسافتای دیگه

انقدر رفتیم که رسیدیم داخل حرم شدیم داخل صحن اصلی شدیم

نصفه شب راه افتادیم از کربلا اذان تو ماشین بودیم تا به ترافیک بغدادنخوریم

وقتی رسیدیم بماند که توی تفتیش مامانم بد و بیراه میگفت چرا مبایلتو آوردی از هتل

باید بدم تفتیش تو امانات

انقدر رفتیم که به داخل حرم امام موسی کاظم امام هفتم ع  امام جواد امام نهم ع رسیدیم

اما مامانم نماز صبح رو که خوند گفت بریم دیگه

من هنوز خود ضریح رو ندیدم ضریح امام موسی کاظم ع  امام جواد ع

ندیده برگشتیم من نماز صبح  دو تا دورکعتی نماز زیارت 

خوندم حالا چی تو اون دو رکعت نیتم بود یادم نیست

فکر کنم دو رکعت نماز زیارت دو رکعت نماز هدیه به امام زمان

یادمه هوا گرگ ومیش بود داخل حرم صدای جیک جیک گنجیشک بود 

حس خوبی بود 

یادم میاد عراق همش بدو بدو بود توی یکهفته 

برعکس مکه خواب در کار نبود و استراحت

البته مکه من بیست و سه سالگی رفتم ده سال قبل

وهابیا آتش زیر خاکستر بودن

به نظر راحت میرسید 

عین آرامش قبل طوفان

خاطرات عراق شلم شوروا یادمه یکهفته شب و روز خاطره

کاظمین دو گنبد کنار همه  چهار تا مناره داره تو عکس و توخواب گنبدای کنار هم  رو

دیدم اما تو بیداری ندیدم یکطوری قرار گرفتیم که ندیدم

حسرتش به دلم موند

[ سه شنبه یازدهم مهر 1396 ] [ 21:14 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم 

سلام

همه میگویند لبیک یا حسین علیه السلام

 

همه کسانی که بعد حسین ع آمدند

کوفیان حسین را دعوت کردند

بیا میوه ها رسیده...

اما وقتی آمد جلودار لشکر دشمنانش بودند

همان امضا کنندگان نامه خیانت کردند

و حسین ع میگفت 

هل من ناصر ینصرنی

حالا هزار و چهارصد و...سال است

که از شهادت امام زمان سال شصت و یک هجری گذشته

حالا امام زمان ما سالهاست آواره بیابان هاست

و ما میگوییم لبیک یا حسین

من عاشق حسین فاطمه س هستم

در کربلا و عراق با مادر پیرم ...

بگو لبیک یا حسین

امن هم میگویم لبیک یا حسین

اما بیا بگوییم لبیک یا بقیه الله

 

هرکس بمیرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است

[ سه شنبه یازدهم مهر 1396 ] [ 15:17 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

خوندم نوشته بود 

اگر بنده مومن دلگیر نمیشد 

برسر بنده کافر سربندی میزدم که سردرد نشود

دلم گرفته غمگینم

برای هیچ کس مهم نیست

چون من جنس برتر نیستم

[ یکشنبه دوم مهر 1396 ] [ 21:0 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم رقتیم مهمونی راه برگشت قرار شد با ماشین خواهرم بیایم یک پلاستیک پوست خربزه  هندونرو گفتن من ببرم هشت کیلو میشد با شیشه عرق چهل گیاهم واستادیم دم در خواهرم بیاد ببرتمون دیدم مامانم داره لنگان لنگان میره فکرشم نکردم با پلاستیک پوست خربزه و هندونه رفتم هرچی رفتیم هرچی نشستیم خواهرم نیومد برسونتمون نیم ساعت بیش از نیم ساعت مورچه مورچه مسافت طولانی رو اومدیم شونه راستم مامانم دستشو گذاشته بود شونه چپم کیفم عرق چهل گیاه و پلاستیک پوست خربزه  هندونه هرچیم قر زدم مامانم گفت برای مرغا میخوام خواهرمم اون خواهرمو برد دوازده کیلومتر شهرک وقتی رسیدیم خونه اومد نمیدونستم تقصیر خواهرمه مسئولیت رسوندن مارو به عهده گرفت بعد خواهر شهرکیمو رسوند یا تقصیر خواهر شهرکیمه که شوهرش نیومد دنبال اصلا اگر من نمیرفتم دنبال مامانم فکر نمیکردن مامان هفتاد سالشون ساعت دوازده شب چیکار کنه تو خیابون شایدم تقصیر وجدان لعنتی منه که باید جور هفت تا خواهر و برادر رو خودش یکتنه بکشه اصلا این وجدانمو پیدا کنم تیکه تیکش میکنم لامصب پیدا نمیشه خواهر شهرکیم سختس نبود بیاد خونه ما بخوابه مسواکش نبود خانم

[ جمعه هفدهم شهریور 1396 ] [ 0:48 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام بقیه الله صاحب الزمان

سلام 

رفتیم شمال دو ماشینه

توی یک جاده رستوران بابام هفتاد و چهاره گفت این وعده مهمون من تو رودروایسی افتاد مرد قدیمه یکقرون دوزارو دیده یکبرگه آوردن انتخاب کنین ما جوجه سفارش دادیم هممون

بیخیال اون برگه و لیست غذاش

یکشوهرخواهرم با پسرش با ماشین اون شوهر خواهرم  اومده بود

به پسرش گفت آقا محمد خان من دنباله داره میگم آقامحمدخان قاجار

انتخاب کن اونم لیستو برداشت سلطانی سفارش داد جالبه به

هیچ کدوممونم تعارف نکرد مام گفتیم بزار سلطانی نخورده بمیریم

آخرشم بابام حساب کرد همرو بقیه ما از همه چی که داشتیم بین

همه تقسیم کردیم

 

 

 

[ سه شنبه شانزدهم خرداد 1396 ] [ 2:49 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

روزانه ایرانسل صد تومن همراه اول دویست تومن میدادم 

عده ای گفتن پولتو میخورن هرکسی چیزی گفت

از بس صحبت واجب رو با پیام کوتاه و مبایل کوتاه میکردم

خواهرم بی تربیت گفت سزا نیست حرف بدی زد

سزا نیست بگم خیلی بد حرفی زد

به خودم نیووردم 

فقط با یک نفر روزانه

بقیه ولش

تا اینکه رفتم نجف بخشی از وسعت و زیبایی شو دیدم

عین مسجد النبی

عده ای میگن مردم نون ندارن بخورن

من میبینم ابنگو دارن به چه قطوری

من از دار دنیا یکجفت گوشواره قرضی... خواهر ادعا داره از اونه

خرج اضافه نمیکنم از واجباتمم میزنم

اونم بیا ببین هم طرازای من چه خرجا میکنن کیلو کیلو طلا تو گاوصندوقاشونه

خروار خروار گردناشون و...

من دل ندارم؟!

رقیه نیستم روزی پنصد ایرانسل دویست همراه اول نداشته باشم

کار میکنم در میارم به هرکاری غیر خلاف دست میزنم

 

[ پنج شنبه یازدهم خرداد 1396 ] [ 22:56 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم از حاشیه بگزریم سوار هواپیما باخلبان عراقی شدم شهادتین گفتم اشهد ان لا الله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهد ان علی ولی الله رسیدیم عراق فرودگاه مامان هفتاد سالم از بخس ویلچریا بابای هفتاد و چهار سالم جدا شد بره وضو  نماز 

تو هواپیما اذان گفتن اولش

ساعت عراق از ما یکساعتوو نیم عقب تره

تنها خاک عراق اولین بار نا آشنا شروع کردم به گریه و درد دل با امام زمان آقا به دادم برس من سی و خورده ای ساله

گرم درد و ول و گریه با امام زمان مامانمو دیدم داره با عصا میاد

رفتم کمکش زد تو برجک گریم ناتموم موند

تاموقعی مامانم اچک اچک رفت دستشویی به نماز نرسیدیم

من به خاطر آقا ثواب عراقم و تمام زحماتش هدیه به آقا امام زمان 

رضای الله رفتم ازسون خواستم توی عادت نباشم همه گفتن تو هم مثل همه تحفه ای همه دوست دارن عادت نشن ولی راهای ناهموار عراق

مامان پیر و مریضم با ویلچر باید میبردم ماشاءالله صد کیلو هست لااقل من خانم ناتوان هیکلی هیکلیا هم عرق جوش میشن هم وزن خودشونم باید بکشن حالا سوزن بزنم لاغر شم ثوابمم با همه مومنین

و مومنات و محبین علی ع و فرزندان فاطمه شریک و بیچارگان 

من حسود نیستم کی حسوده بخیله لعیمه وقتیم عادت میشم خیلی 

حالم بهم میخوره چطور من که از خودمم میمونم به مامان پیرم  بابام برسم گمرک ساکامون وسایل سنگین مامان بابام...

همینطوریشم هرشب توسلم به راه بود

در مونده شده بودم

شب و روز بیدار اونم من میگی تو ی مگه به زور نسکافه  قهوه

اهل دل میگن از اینکه چشم برزخی خواستی

اهل اعتقاد به دکتر و این چیزا میگن از دیری ازدواج

قرص اعصاب میخورم

خواب آوره یکشب میخوردم میخوردمو شب بیدار شو وقت نداشتم قهوه بخورم بدو سامرا بدو بغداد بدو حرم حضرت علی تو نجف بدو

امام حسین ع و عباس ع قربونشون برم کربلا من که تا ده خوابم تو خونمون

من  که توخونه نه اینقدر فعالیت دارم نه اینقدر کم خوابی ده صبح

بیدار میشم برای انسولین مامانم میزنم

کرامات عجیبی آدمای غریبی دلتو میخوندن عراق عجیب غریبی 

راسش امام حسین ع کلی عاشقش شدم

ابوالفضل عباس رو عین بانو زینب کبری به برادری گرفتم برادری کرد عجیب غریب

اصلا سفرش عجیب غریب بود رموز داشت ترس نداشت

سامرا و مسجد کوفه محل خلافت امام زمان  فکر کردم ایرانم عقلم جوری شد یادم رفت عراقه

مسجد سهله محل زندگی امام زمان حس صمیمیت گرفتم

عراق کربلا مثل مکه ده سال پیشم در رفاه نبودم اصلا مثل اون زمان در رفاه نبودم رفاه اون زمان زیاد بود مامانم ویلچر نداشت اتوبوس داشت و مکه برو برگرد

مدینه نزدیک مسجد نبی ع نزدیک بقیع یک اتاق تنها داشتم روبروی بقیع تو مدینه همش اونجا زیارت نامه خوندم بخور و بخواب بود در کل

کلرو میزدم میخوابیدم تو عربستان من خستم چای سازو میزدم 

اصلا با مامانم دعوا دعوا داشتم به منچه من چای دم کنم فحش  فحش کاری برو بخواب خستم این بود

حالا این عراق از اتاق بیا بیرون دو لیوان چای ببر اتاق بخورن باز و لیوان دیگه فلاکسمون دست دوستمون بود دوستمون نورنس پانس سومیجن به بانو زینب کبری گفتم ببین منم عین خودت از اسب زیر اومدم

برو پایین تو نجف و عراق بیست و یک مله تو نجف فلاکسو آب جوش ن اوه یادم رفته برو چای بیار اوه قند یادم رفت مکه مدینه برو بازار همش خرید اینجا اونقدر پول در اختیارم نبود 

حالا به ساخت عتبات عالیات کمک میکنم گفتن پولتو میخورن گفتم اعتماد میکنم تا رفتم نجف چشمم به صحن  شبستان حضرت فاطمه افتاد زدم زیر گریه زار زار یک خانمی اومده گم شدی تعریف کردم یگه دست بزن کمرم درد میکنه من گریه که مگه من کیم اون ه دست بزن من پس بیا از گریه هام خول بازار از نظر بعثیا 

خلاصه مکه با وهابیا چنان حماقتی داشتم تو اتاق تنها برو پشت بوم لباس پهن کن اینجا چنان ترسی تنها تو هتل نمون تنها نرو رستوران جون عرب زیاد داره پشت بومم نمیرفتم برای لباس پهن کردن

عوض شده بودم کن فیکون

[ یکشنبه هفتم خرداد 1396 ] [ 0:4 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم البه الرحمن الرحیم

سلام

در کربلا قسمت تل زینبیه یک تلوزیون گزاشتن شروع کردن از کسانی

که منزل به منزل با حسین ع بودن و ریزش کردن به گفتن

نکته جالب

توی یک منزل عده زیادی هستن امام حسین ع به همشون میگه

از دنیا و مالش که بهتون نمیرسه هیچ اگر با من باشید هنگی شهید میشید

عده بسیاری ریزش میکنن

جوری که من فهمیدم 

در منزل زباله عده کثیری ریزش میکنن

و فقط یارای حقیقی میمونن

و فکر کنم زباله از اون زمان به آشغالای به درد نخور گفته میشه

امان امان امان

[ جمعه پنجم خرداد 1396 ] [ 22:45 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

ساعت یک خوابیدم دو شب بیدار شدم به سمت بغداد 

ماشین پیادمون کرد بعد کلی پیاده روی من و مامانم سوار ویلچر بود

رفتیم رسیدیم به حرم امام جواد که امام نهمه و امام هفتم موسی کاظم درست گفتم؟!

امام هفتم و امام نهم با همن مگه نه؟!ما کاروانمون یک مداح داشت

از کاروان تو بغداد فرد افتادیم گم شدیم زنگ زدم مدیر کاروان برنداشت گوشیش تو

امانات بود گوشی و کفش عراقیا راه نمیدن

میزارن تو حرم بخوابی

زنگ زدم برداشت گفتم روبروی فلافلی حالا فلافلی فراوون

پرسیدم کاروان ده دقیقه تقریب دنبال فلافلی میگشت

زنگ زدم جلوی ماشینا درب خروجیم

یادم از حرف روانشناسی آقای فرهنگ افتاد با آدرس دادن خانوما

مارو پیدا کردن

 

روحانی برای خوشکلی کاروان

امام هادی که امام دهم باشن امام حسن عسکری امام یازدهم به همراه بانو نرجس خاتون مادر امام زمان و بانو حکیمه خاتون عمه  امام زمان سامران

سامرا زیارت عاشورا خوندم با صد لعن

گفتم تا موقعی رفتیم دستشویی طول کشید

باز نماز زیارت به نیابت مومنین مومنات حق داران خودم 

محبین علی ع و فرزندان فاطمه س

سرداب نتونستم برم مامانم ویلچر داشت با مامانم بودم 

داخل گنبد نتونستم برم

ترسیدم لفتش بدم گم شم مامانم بمونه خون کاروان بیفته گردن من

اگر تو این لحظه ها داعش بیاد ولی در عراق از داعش نترسیدم

زیارت عاشورا و دعای توسل و دعای عهد دعای عالیه المضامین

هرکجاباشید مرگ شما را در میابد هرچند در برج های محکم باشید

توی قرانه این یک آیه هست

روی سخن امام حسین به همه ماست

تا زمان مرگ نرسه فرشته ها مواظبن جن  انس تا برگردی

 

 

[ پنج شنبه چهارم خرداد 1396 ] [ 19:13 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

یک با معرفت برای من دعا کرد برم عراق سامرا کربلایی بشم گفتن راه سامرا تازه باز شده

خواب دیدم دریاییی پر اردک هست نوشته بود به مهمانی دعوت میشوید

از قضا ظهری رفتیم ظهر کوفه وادی السلام

مزار هود و صالح دو رکعت نماز زیارت هود و صالح و کل وادی السلام به نیابت تمامی مومنین و مومنات  و محبین علی ع  و فرزندان فاطمه س و حق داران خوندم قبرستان مومنین شنیده بودم هر مومنی هرجایی بمیره میاد وادی السلام

تصوری ازش نداشتم تقریب بیست و خورده ای کیلومتره عرضش خاطرم نیست

ولی بزرگ بود بزرگ نفهمیدم چقدر ما از یک در رفتیم هود و صالح از همون در اومدیم بیرون مقداری توی یکجاده طولی! پیاده روی کردیم روبروش یک  در دیگه بود رفتیم یک فرد ایرانی با پرچم ایرانی دفن بود نشنیدم گفتن چرا شهید شده غریبانه اینجاست نشنیدم کمی رفتیم از پله ها دو سه پنج تایی رفتیم پایین یک حیاط بود باز دو سه پله رفتیم پایین اتاقی بود بین این وادی السلام گرم تب دار خنک پنکه داشت آدم حس میکرد برگشته ایران

خونه خودش مقام امام زمان بود در آغوش گرفتمش دو رکعت نماز نماززیارت به نیابت 

تمام مومنین و مومنات حق داران و محبین علی ع و فرزندان فاطمه س خوندم دعای عهد داشت خوندم مقام امام صادق تو اون اتاق دیگه بود

مقام امام صادق رو در آغوش گرفتم مقام امام صادق صاف  بزرگ بود مقام امام زمان انهنا داشت حرفه ای دخیل میبستم 

میچسبیدم بهش اومدن جدام کردن باز رفتن باز رفتم دخیل بستم یک مسجد سبز تو یک قاب در باز شیشه ای بود گفتم چرا درش بازه یک خانمی گفت اینجا کمک نکن گفتم هر کی برداره صدقه سر امام زمان رو برداسته دلم یومد کمک کردم یک 

آقایی اومد به اون مسجد سبز شیشه ای اشاره کرد به من  گفت هدیه به امام زمان یک کمک بیشتر کردم

گفتم خوب همین برق و این آقا و این پنکه خرج داره بیخیال صدقه سر امام زمان

به پسر آشنامون گفتم نماز بخون گفت وضو ندارم گفتم تیمم کن بلد نیستی خندید گفت چرا

همینطور نشست حرص میخوردم حیفم میومد آب خرید یک آب به من داد بابام خورد مامانم خورد من خوردم برکتی بود بقیشو بعد خوردم میگه رقیه خانم شما گرمتون نیستش خندم گرفته خوب گرمه ولی من از تو گر میگیرم بعضیا عرق میکنن

نمیدونم تو جسمم نبودم

 

 

[ چهارشنبه سوم خرداد 1396 ] [ 17:51 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به صاحب الزمان

سلام به صاحبان سلام

سلام

توی عراق ای دی اس ال رو بالای سقف هتل دیدم از مدیر هتل

بعد از چند روز تعلل پرسیدم مگه اینترنتم داره هتل گفت آره روزای آخر بود

گفت برو نجف سه روز اونجایی

با خودم بلند گفتم ای دی اس ال شهر خودم نیست اومدم اینجا

من و مامانم شب و روز با ویلچر میرفتیم زیارت

شبی یک دو ساعت استراحت داشتم شنبه عصر رسیدیم

ساعت عراق نزدیک یک ساعت و نیم عقب تر بود 

اذان ایران رو تو هواپیما گفتن

از مشهد پرواز کردیم خلبان عرب بود 

یاد خلبانای ایرانی مدینه مکه یعنی عربستان بخیر

دلم بشور افتاد تا نشست

خلاصه ای دی اس ال وقت نداشتم اینترنت بیخیال

مامانم میرفت دستسویی ثدام میکرد دستسو بزاره رو سونم

بیاد از پلش پایین یا بره بالا 

تلگرام و این چیزا ندارم فقط همین جا میام و میرم

جا برای تلگرام حافظه نداره همش دعا داره

دلم تنگ نمیشد روزی و شبی بیست و چهار ساعت دو ساعت 

استراحت همش تو راهای عراق راهای خراب ویلچر خراب مامانمم

ماساءالله وزن داره 

دعای توسل زیارت عاشورا دعای عهد دلم میکشید دعای عالیه المضامین

بهدشم شیرجه یک کم استراحت بعد منی که تو خونه از شدت بی انگیزه ای

ساعت ده ثبح به انگیزه انسولین مامانم بیدار میشم 

خبرم نماز صبحم قثا پامیشدم نماز صبح ثبحانه حرم

امام حسین صبا میرفتیم حرم امام حسین اولا میگفتن فقط

مامانت ویلچر داره میتونه بره منم از در روبروی حرم امام حسین

نگاه میکردم به حرم انقدر گریه میکردم جونم دربیاد اشکم خسک نمیشد

تا شب آخری که کربلا بودیم گوشت نخوردم

میگن قثی القلب میشی 

مامانم چاقالیمو به بابام میگرد

میگفتن بخور مریض میشی

حالا بیا ثابت کن مریض نمیشم

من عادت دارم هفته ای سه بار بیشتر گوشت نمیخوام

هتل دوربین امنیتی داشت همه جاش

از پنجره ی رستوران ویوی حرم امام حسین ع دیده میشد همیشه

همونجا مینشستم خورشت قیمه و قورمه نمیخوردم

بین الحرمین شب آخر از قبل غروبی رفتیم اول امام حسین ع بعد حضرت

ابوالفضل بعد بین الحرمین ضد داعش و خانواده هاشون  هرجای

وسعم کمک کردم مامانم راضی شد عکس فوری بگیریم یکی به طرف حضرت عباس ع یکی به طرف 

امام حسین ع آخرین لحظه وداع طی کردیم من بدم پنج هزار عکس رو گرفت گفت برین نیم ساعت دیگه امادست

ما گفتیم لحظه وداعه هیچی وقت نداریم گفت پاک کنم گفتم پاک کن پاک کرد 

پول رو از دلم و جیبم در آورده بودم آروم انداختم صندوق ضد داعش  خانواده هاشون مابین بین الحرمین

دیگه تو نجف پهلوم درد میکرد طاقتم تموم شده بود نمیکشیدم

کج شده بودم به یکطرف میگن اگه یکی بهت کمک کرد خوشت اومد حس احترامه

یکی بود دلم نمیخواست کمکم کنه خودم به جون مرگی کارامو میکردم

کمکشو پس میزدم مثل بیماری که کورتن رو پس میزنه

چمدونم ستارم نمیفتاد حالا اتاق من و مامانم و بابام سه تخت داشت

یادم نیست شب چندم به خاطر توالت فرنگی اتاق سه تخته خودمون رو

با اتاق اونطرفی پسر آشنامون و داداشش دوتخته عوض کردیم خوب کوچیکتر بود

روبروی دو تا جون عذب که هیچ دلم نمیخواست تا ابد ببینمشون برای من جا نبود روبروی

در اندازه قبر حضرت عباس ع یک جای کوچیک شبی دو ساعت دراز بکشم

غیر نقل مکان و جمع  جور کردن اتاق داغونمون اونقدر بدبختی

داشتم نرسم اتاق رو جمع کنم عمرا اگر از وقت دعام بزنم برای جمع  جور

فلاکسمون تو اتاق آشنامون جا مونده بود اونام نورس پانس سوپیجن

حداقل پنزده تا پله میرفتم پایین چای دو لیوان مییووردم بدای مامان بابام

باز برو دو لیوان دیگه بیار سینی نداشتم برو قند بیار چایاش رنگ نداره بیار

رستوران هتل نمیرفتم برای جونای عرب یک همسفرمون یک نسکافه آورد کوفت کردم

دقیقا کوفتم شد شوهر داری کارمندی کدوم گوری میشینی بابا غلط کردم نمیخوامت 

الهی تا ابد نبینمت اتاقمون که ر جوارشون افتاد من اتاق سه تخترو جمع کردم رفتم گور به گوری

گفتم این چه عذابی بود نازل شد از جونای عرب واهمه داشنم همسفرمون بیشتر گیر میده

خوب من دلم جای دیگست الهی جای من چهل تا بهتر نسیبت شه دست ز جونم بردار من یک

انتخاب دارم اونم تو نیستی 

 

ا

[ دوشنبه اول خرداد 1396 ] [ 23:23 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم تو هتل نجف مثل کربلا نبود خدمتکاراش نشسته بودن بعد پسر دوست آشنای ما که با هم رفته بودیم پذیرایی میکرد من یکدفعه شیطان انس شدم فوضولیم گل کرد به مامانش گفتم چرا خدمه اینجا خودشون پذیرایی نمیکنن خوب به منچه از من کم میشه کاسه داغ تر از آشم باز دسته گل به آب دادم با کنجکاوی بیجام بعد مامانش گفت ثواب داره چیزیش نمیشه من پشیمون شدم از طرح این سوالم بعد از جایی که خدا میخواد دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد صفحه قرانمو تو رستوران جا گذاشته بودم تا اومدم پایین دیدم منتظر آسانسورن مامانش گفت دختر خانم فلان که رقیه باشه میگه چرا خدمه پذیرایی نمیکنن پسر شما پذیرایی میکنه حالا راستشو بخواین من از کارش خوشم اومده بود خیلی پسر خوبی بود خوب خدمه امام علی ع بشینن لحظه ای چی میشه کارش برام جالب بود خوشم اومده از جایی که شیطون نمیزاره بگم چه پسرتون باحاله کمک میکنه حتما میگه از پسرم خوشش اومده طرح سوال احمقانه میکنم زبون شیطون میشم حالا رفتم به پسر دوست آشنامون میگم ابهام برام پیش اومده چرا خودشون پذیرایی نمیکنن وگرنه کارتون قسنگ بود انگار گندی که زده بودم درست نمیشد اصلا روم نشد صادقانه بگم از کارت خوشم اومده گفت نه اتفاقا درست گفتین منم روم نشد بگم غلط کردم زبون شیطون شدم کارت فوق قشنگه ادامش بده رفتم پی زندگیم

[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1396 ] [ 23:4 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به صاحب الزمان و بقیه

یاالله تو رو هرکی دوست داری به دادم برس

شما هم شریک در اعمال کل عمر من و عراق  کربلام

اگر از مومنین و مومنات و گرفتارانی هستی که بیخطری  ناآگاه و غفلت زده

و امکان تغییر درت هست ولی موانع نمیزاره

شنبه سال نود و شش کربلا بودم صبح بیدار شدم شش صبح ...ظهر پرواز...عصر رسیدیم کربلا...

که دوشنبش تولد علی اکبر ع بود

دوشنبه من کنار حرم امام حسین بودم

مامان همش میگه رقیه بعدا میام


ادامه مطلب

[ پنج شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1396 ] [ 23:6 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

یا صاحب الزمان سلام

دستم بگیر تا برای یاری تو نفس بکشم

برای تو کار کنم

برای تو نبضم بزند برای تو قلبم بتپد

برای تو برای تو برای تو فکر کنم

همه وجودم برای تو باشد

چیزی جز تو نخواهم

وابسته و دلبسته چیزی جز تو نشوم

روحم جسمم فکرم عملم تو باشی

تو تو تو

در طول رضای الله

برای رضای الله همه چیزم تو باشی


برچسب‌ها: بسم الله الرحمن الرحیم,

[ چهارشنبه بیست و نهم دی 1395 ] [ 19:39 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]