به ياد منجي

دل نوشته با خدا و صاحب الزمان

بسم الله الرحمن الرحیم السلام علیک یا مولای یا صاحب الزمان نقد گرانی از دوره احمدی نژاد تب گرانی افتاد به جان ملت همون موقع رفتم کمی نبات برای عیادت دوست مریضم بخرم خانومه حرفی زد که سرم سوت کشید گفت بزار به شوهرم زنگ بزنم ببینم قیمت جدید نبات چیه و من چون دستمم تنگ بود خیلی دردم اومد که خدایا یعنی نبات هم رفت کنار طلا و نفت و ارز و قیمت نوسانی گرفت؟! و اما نقد گرانی شطرنج بازی کردی؟! من بازی کردم من همیشه مهره های سفید شطرنج رو دوست داشتم این روزها ایران رو اگر به سان مهره های سفید شطرنج حساب کنی رهبر میشه به سان پادشاه شطرنج در شطرنج مهره پادشاه به هرطرف که بخواد فقط یک خونه میتونه بره و در واقع اگر به سان شطرنج باشیم رهبر نباید از جاش تکون بخوره مسئولین هم کنار رهبر قرار میگیرن مسئولین باید حرکت های خودشون روبکنن چون حوزه قدرت حرکتیشون وسیعه رئیس جمهور کلید به دستمون هم به سان وزیر در بازی شطرنج همه جور حرکتی ازش برمیاد مردم هم جلو سپر قرار میگیرن به سان سرباز در مهره های شطرنج سرباز باید سپر بلای پادشاه باشه وگرنه بازی کیش و مات هست العان سرباز ها که مردم باشن بعضی هاشون استغفرالله عین سارکورها دائم در حال انباشت طلا و سکه و ارز و مواد غذایی و ...مسئولین هم در حال چه هستند نمیدانم الله اعلم یک عده در حال اختلاس جنس عین طلا در مغازه ها ثانیه ای گرون میشه هرکی هرکی شده انگار مسئولین گرامی انگار نظارت نمیکنن عده ای از اشرافیون در فکر گران شدن پورشه و بوگاتی و ماشین های شاسی بلند گران قیمت و خانه ها و لوازم لوکس اشرافیتشان و کافی شاپ های گران ودر حال سفر به ترکیه ارمنستان و آنتالیا و...همچنان زندگی خودشان را میکنند عده کثیری از مردم به قول سوره ماعون ناراحت گرانی وسائل اولیه زندگی اشان ولی این گرانی پشت پرده ای دارد من دستان گرگ صفت آمریکا را از لای دستکش پاره مخملینش میبینم در این گرانی هرکسی عین فوتبالیست ها توپ را به زمین دیگری می اندازد و همگی از بازیکنان جام جهانی وارد تریم نمیدانم چی شده که بعضی خبیثان که بوی تعفن آمریکا را میدهند سعی دارند گرانی را ربط دهند به روحانیت و در راس روحانیت رهبر انقلاب و این وسط اگر مهره هایی چون وزیر و قلعه ( رخ) و فیل و اسب و این ها کاری نکنند خودم به سان سرباز ساده رهبر تا آخرین خانه دشمن (آمریکا) میروم و خودم میشوم وزیر چون سربازی که تا آخرین خانه دشمن برود هرچه بخواهد میشود عین باربابابا عوض میشوم و به سان فیل و رخ و اسب میشوم و هرکجا دشمنی بر علیه رهبرم مسلم زمانه ونماینده امام زمان عج ببینم چه از عزیزانم باشد نابودش میکنم همان طور که خواهر مسیح علی نژاد برائت جست از خواهرش برائت میجویم چه دشمن خودی باشد چه بیگانه تا آخرین نفس و قطره خون و تا آخرین جوهر برای رهبرم از جان و مال و همه چیزم میگذرم غربالی عظیم در سطح دنیا شده نمیخواهم در سرای زباله جا بمانیم تا آخرین قطره خون پشت رهبرم می مانم اونطرف هم مهره های سیاه پادشاه مهره ی سیاه به سان ترامپ و در حال امضای پیچ در پیچ علیه ایران و کره شمالی و... گند زدن به کل دنیا و آتش افروزی و جنگ طلبی و بدجنسی و خباثت سایر مسئولین آمریکا هم در حال بدجنسی و گند زدن به کل دنیا مهره های سیاه آمریکا هم در حال نکبت کشیدن آمریکا کسی را بشر نمیداند از نظر آمریکا هیچ کس بشر نیست فقط یک درصد سرمایه دار آمریکا بشر هستند این اسرائیل را چرا آمریکا علم کرده نمیدانم از نظرآمریکا هدف وسیله را توجیه میکند و از کل دنیا خر سواری میگیرد به سان شتر چنان شیر دنیا و مردم دنیا را دوشیده که سینه این شتر به جای شیر خون پس میدهد این هم حال و روز آب و هوای کره زمین چنان آمریکا زمین را گرم کرده که گرمایش مردم لوس و تیتیش مامانی مردم آمریکا را قربانی گرفته ما در خوزستان درگرما وبدون آب زاد وولد میکنیم با گرمای بسیار بالا ماشاءالله در کویر ایران مردم چون کوزه در کوره آب دیده شده اند شب ها سرد و روزها گرم آمریکا که منحصر میشود به یک در صد سرمایه دار آمریکایی اصلا کسی را جز همان یک در صد بشر نمیداند بعضی مردم ایران میگویند با آمریکا کنار بیایید همین مردم میانمار از کشورشان رفتند به آن وضع عصف بار عده ای در دریا غرق شدند و برخی به محلی رسیدند که نه آب داشت و نه هیچ امکاناتی مسلمانان میانمار را میگویم آری به طوری شده ام که پشه نیشم بزند ازآمریکا میدانم برخی مسلمانان میانمار در آن اردوگاه مخوف کشته شدند آنهم به آن وضع فجیع و نکبت بار و رویشان اسید پاشیدند تا آثارشان را محو کنند آنوقت تو فکر میکنی آمریکا با ما یک قل دو قل بازی میکند و شوخی دارد فکر میکنی آمریکای خون ریز دوستت دارد محال است تکه تکه ات میکند اصلا کل ایران با فلسطینیان برایش فرق ندارد کل ایران از نظر آمریکا کفتر چاهی است باید سر بریده شود و اصلاح نژاد بشود نعوذ به الله من عمل شیاطین ا

انگار خدا نمیدانسته و نفهمیده سیاه پوست و سرخ پوست آفریده حالا باید نابود شویم تا آمریکای خون خوار وارث جهان شود و اصلاح کند نژاد خاورمیانه را من و تو را نابود کند تو دل کوفتی اش خنک شود جایش روی کره زمین گشاد شود 

برای نابودی ایران آمریکا برنامه ریخته اولین هدف آمریکا رهبر است که کور خوانده

و متوسل شده و دلنگان شده به حجاب زنان 

و گرانی را ملعبه کرده

ازدواج را هدف گرفته

ماهواره و بی بی سی و فارسی وان و تلگرام و اینستاگرام و سایت ها و اینترنت و...به راه انداخته

تولید نسل را متوقف کرده 

آمریکا مکار بزرگی است 

آمریکا شیطان بزرگ است 

آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند من توی دهن آمریکا میزنم 

اگر خونم را بریزد درخت انقلاب را نشاطی تازه میبخشم 

آمریکا مکار بزرگی است چون فرعون زمانه است و ادعای خدایی میکند

ومکر و مکرالله والله خیر الماکرین

یدالله فوق ایدیکم

آمریکا هیچ و پوچ و توخالی است هچون پوشال پوسیده 

امام زمان عج ظهور میکند و جهان را پر از عدل و داد میکند 

قبل آن ما فداییان رهبر ضد ارتجاع می ایستیم 

طی بررسی هایی که به طور تجربی داشتم ژاپن محد تلاش  و امنیت و بر هیچ کس سوار نمیشود و شعار جنس خوب  است 

ایران اولین کشور مهدوی است

آمریکا محد استثمار و سوء استفاده و ترور و دروغ و کذب و خباثت و بدی و زور و تزویر روی تمام حیوانات را سفید کرده 

ایران کشور نفت خیزی است پول های ما در آمریکا بلوکه شده عده ای اختلاس میکنند عده ای مثل چین نفت که بسان طلاست میگیرند و جنس چینی میدهند که با تف برابری میکند چینی ها سالهاست برای نفت گرفتن به سرعت آشغال تولید میکنند بادبزن چینی جنس چینی بازار شده بازار آشغال های چینی چقدر مسخره است نفت بدهیم آشغال چینی بگیریم نفت اصل کاری بدهیم تشریفات حاشیه ای بگیریم 

این وسط دم کره شمالی گرم 

به سان آب یخ جگر تشنه این روزهای مرا خنگ کرده خوب استخوانی شده در گلوی آمریکا نه میتواند فرو دهد نه پس دهد این چینگ یان چونگیها عجب باحالند خوشم آمده از شدت اراده اشان

 آمریکا همه را تحریم میکند کره شمالی آمریکا را تحریم میکند

[ جمعه دوازدهم مرداد 1397 ] [ 0:44 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا مولای یا صاحب الزمان

و مکر و مکر الله والله خیر الماکرین

روحانیت از ناصرالدین شاه تا رضاخان و پسرش تا به اکنون

زمان ناصرالدین شاه و ماجرای  گتحریم تنباکو روحانیت با فتوا تنباکو را تحریم کرد و سوگلی ناصرالدین شاه کمک بزرگی کرد و قلیان ها را شکستند زمان رضاخان بحث کشف حجاب در مسجد گوهرشاد مردم و روحانیت و همه را به گلوله بستند و همه زخمی های زنده و شهدا را در کامیون ریختند و زنده زنده به گور کردند اما زمان پسر رضاخان فرق میکرد جنگی نرم شروع شد و حجاب را از سر زنان گرفتند تا جایی که من مطلعم رضاخان دست نشانده انگلیس بود و پسرش دست نشانده آمریکا و آمریکا مکار تر از انگلیس بود مرگ ها در خفا شد و سرها در آب آمریکا مکارتر بود و مکر و مکرالله والله خیر الماکرین نوک پیکان از سمت مردم به سمت روحانیت گرفته شده تا مردم چونان گوسفندانی بی چوپان شوند گرانی آمده تا این گوسفندان از گله و چوپان دور شوند و در پی مایحتاجشان بروند و اما گرانی برای مردم فرق میکند یکی به گرانی سیب زمینی آب پز شامش میاندیشد و دیگری ناراحت گرانی پورشه و بوگاتی است این وسط قشر متوسط که داشتند زندگی معمولی میکردند باز برگردیم به بحث روحانیت طلبه کم داریم دیگر کسی مایل نیست طلبه شود غربال سختی در آخر الزمان شده حتی خود من هم میخواستم طلبه شوم که مادرم نگذاشت و فرستادتم خیاطی یاد گرفتم و العان کارهای خانه مادرم را میکنم رسیدگی به مرغ و جوجه و تمام کارهای سنتی مثل رب و شیره و ...خلاصه شده ام عسای دست مادرم العان اگر من طلبه بودم باید به همه جماعت ایران جواب پس میدادم و حتما باید همه چیز را ارزان میکردم من نمیفهمم العان دکترها قیمت های بالایی میگیرند روانشناس ها و متخصص های مغز و اعصاب درامدشان فوق بالاست چهار نفر بالا دست اختلاس میکنند چه ربطی دارد به عمامه روحانیت آیا اگر دکتری مریضی را بکشد تفنگ به دست همه دکترها را مسلسل وار درو میکنی؟! انگار این یکی دو متر عمامه و عبا گرانی آورده چرا هرکوفتی که گران میشود گیر میدهی به شیخ و روحانیت چرا مضخرفات را باور میکنی همه شیخ ها خوب نیستند کدام حماری( الاغی)گفت به روحانیت توهین کنید چرا روحانیت چرا عبا و عمامه انتظار داری عین چهارده معصوم باشند جماعت روحانی اصلا همین شما ها نبودید پشت امام ها را خالی کردید در تنهایی شهید شدند فقط حرف میزنید ومکر و مکرالله والله خیر الماکرین مکر حرفه ای اشان این است که هرکار میکنند می اندازند به زمین رهبر ما جان فدای رهبریم بعد از رهبر می اندازند به زمین روحانیت بیفتد یقه خودشان

[ چهارشنبه سوم مرداد 1397 ] [ 13:7 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا مولای یا صاحب الزمان

روز قلم خواستم قلم بزنم وقت نشد یا دلم نکشید روز عفاف د حجاب را به روز قلم پیوند میزنم محاوره ای حرف میزنم

یادش بخیر اون روزها که رضاخان حجاب را ممنوع کرد و مردان مرد سرزمین مادری من در مسجد گوهر شاد خون دادند در حرم آقا امام رضا علیه السلام و مادربزرگ من پای رودخانه رخت میشست آژان ها چادر از سرش کشیدند چادر  را از کدخدای ده طلب کرد و گرفت یاد آن زنی که هفت سال خود را در خانه حبس کرد تازمان رحلت شهادت گونه اش امام زمان عج تعالی فرج الشریف بر بالین او آمد یاد آن روزها بخیر که اگر کسی مزاحم کسی میشد دختر میگفت کمک کلی برادر مرد غیرتی برای کمک به کسی که خواهر مینامیدند می آمدند و خودشان شری تازه نمیشدند یاد  آن روزی که کلی مرد غیرتی ماشین خواهر مرا از جوب کشیدند بیرون بخیر روزی را به نام روز مرد غیرتی باید نامید یاد کسانی که مرد غیرتی را با مرد متعصب و بد دل تشخیص میدادند بخیر یاد چادر و چارچوق بخیر من دهه شصت و سه هستم اوج جنگ تا ما به سن ازدواج رسیدیم گفتند بدبختی تا به زمان شما رسید پیشانی سیاه ها دختر از قرب افتاد از بس بازار آزاد زیاد شد و قرب میشود ارزش یکجورایی من آن زمان پانزده سال داشتم هیچ کس به من نگفت دختر برای این از قرب افتاد که از حجاب و عفت و حیا افتاد دهه پنجاهی ها اکثرا ازدواج کردند چون دور دوست پسر نچرخیدند دهه شصت که من مال اوج جنگم تقریبا دوست پسر گرفتند دنبال تجملات و سخت گیری رفتند دوست پسر که بگیری از قرب می افتی دهه هفتاد از ما عبرت گرفت دهه هشتاد هم  عبرت گرفت جلوی ازدواج دهه شصتی ها گرفته شد زمان دبیرستان ما خاتمی بخشنامه فرستاد آفرین رای دادید نمیخواهد چادر سر کنید خاتمی که آمد گند زد به هیکل ما دهه شصتی ها آزادی که به ما وعده داد و به وعده عمل کرد من شصت و سه به دنیا آمدم کلاس پنجم بودم خواهرم و شوهرش را با هم گرفته بودند فکر کردند دوست پسر دوست دخترند من به خاتمی رای دادم در آن خریت محض که گندم بزنند که بگذارد دوچرخه سوار شوم آن زمان من عاشق دوجرخه یواری بودم با دوچرخه نان میخریدم و در شهر تردد میکردم ولی مادرم دوچرخه ام را به کمک پدرم پنچل کردند و گفتند دیگه درست نمیشه تو بزرگ شده ای و  من متنفر بودم از بزرگ شدنم چون باید تلک وتلک با پاهایم تردد کنم اما حالا که سی و سه سال دارم و سالهاست میشود دوچرخه سوار شد وهر خرس گنده ای سوار میشود من به خاطر فتوای رهبرم سوار نمیشوم و با واحد و پاهایم تردد میکنم حال تلگرام و ا اینستاگرام آمده حالا برهنگی شده قضیه داستان لباس پادشاه که برهنه بود و همه میگفتند به به چه لباسی ناگاه بچه ای داد زد پادشاه برهنه است حالا باید من داد بزنم خانم برهنه ما شده ایم ابزار هوس رانی مردان بلهوس و نگاه های هیز آنها و توجه کوفتی آنها این توجه کوفتی مردان هیزم میریزد به تنور زنان یادم می آید وقتی ما با حجاب بودیم میگفتند زنان بی حجاب شده اند بدویم بی حجاب شویم دیگر کسی به ما نگاه و توجه نمیکند لعنت به این نگاه و توجه که از پس هوس است از بس بدبخت شده ایم دیگر کسی معنی عشق و محبت را نمیداند حالا میگویند من عاشق فلان لباس شده ام کسی معنی عشق و محبت پدر دو عالم حضرت علی علیه و بانوی دو عالم مادر مومنین حضرت فاطمه را نمیداند مسافرت ها از کربلا و عراق و سوریه و زیارت تبدیل شده به آنتالیا و کانادا که مردمش با دمای سی و خورده ای از بس سختی نکشیده اند سی نفر مرده اند حالا ما کویریم روز گرم و شب سرد در  کوره لعاب دیده ایم مسافرت شده هندوستان و ارمنستان و ترکیه و کوفت و زهر مار و حالا شاید شمال کو پرونده زیارتی در نامه عمل قرمه سبزی شده ساندویچ سوسیس بندری فلافل و هزار کوفت قهوه و نسکافه و کاپوچینو و....

ما چقدر غربی شده ایم 

مادر و پدر من به برکت همجواری باآنها که به قول خودشان سالی یکبار عید برنج میخوردند حالا ما هفته ای یکبار برنج و گوشت مرغ بقیه هفته گرجه را میجوسانیم با آش تفت داده و پیاز سرخ شده نان خشک ریز میکنیم میشود اشکنه های قروت اشکنه گرجه قرمز اشکنه گرجه سبز و اشکنه آب پنیر و آب ماست اشکنه دوغ آب دوغ خیار 

و نوشیدنی چای 

الحمدالله حج عمره و عراق وسامرا هم به برکتشان رفته ام

حالا چیپس و پفک و بستنی و هر کوفتی غیر اشکنه و چای نمیخواهم 

گدا می آید پنج هزاری میگیرد ما ظهر اشکنه گرجه با نان خشک میخوریم

اصلا کافی شاپ و این لوس بازی ها نیست

همه چیز سنتی مرغ و جوجه و رب و همه چیز سنتی فقط ماشین لباس شویی با اجازه اتان تمام اتوماتیک 

آن هم برای لباس های خیلی کثیف بقیه با دست

برق کم مصرف و اصراف در آب و اصراف در غذا نداریم تهش بدیم مرغامون که خودمون میخوریم 

هرچی به من برسه در راه خدا خرج میکنم  و به همین رویه ادامه میدم تازه میخوام کاملا فقط زروریات زندگی رو استفاده کنم سمت و جوع و سحر و عزلت و ذکر به دوام ناتمامان جهان را کند این پنج تمام فیلم هم فقط سخنرانی روحانیون برای روحیه

وتجدید قوا و سمت خدا تلوزیون نگاه نمیکنم عین ژاپنی ها مصرف کم تلاش زیاد فقط فرقم با ژاپنیا اینکه الله الله الله بقیه الله خلاصه این دهه شصت بودن خیراتی داشت که ما نازپرورده و بی خاصیت و تیتیش مامانی بار نیومدیم سنگ زیرین آسیا شدیم دهه شصت دوره ای بود که مردم پارچه های فسقلی رو به  هم میدوختن میشد چهل تیکه ساروق بزرگ باشه همتون میخورین به سنگ میشین عین دهه شصتی و ژاپنی ها دهه شصت زمانی بود که خانوما ساندیسای پلاستیکی رو میدوختن به هم کیف درست میکردن دهه شصت دهه سازندگی و تولید بود مردم کار میکردن و به حداقل ها راضی بودن مردم تجمل گرا تشریفاتی و لوس شدن باز نگی من و خالم و ددم نیستیم کلی ها اینطور شدن حالا جهاز ها تشریفاتی شده رستوران تشریفاتی ساخته شده برج ها از خرج ها بیشتر شده متن کم شده حاشیه و شکمبه روده زیاد طرف کرور کرور خرج و برج عروسی میکنه چنان پرنسس وار میرخسن که انکار میمیرن واسه هم ترق و ترومب طلاق ترمز کنیم این جاده بن بسته محبت کمرنگ شده هوس زیاد اصلا دیگه نمیفهمیم از کدوم گوری داریم ضربه میخوریم زمان رضاخان به زور حجاب رو گرفتن مقاومت کردن از پسر رضاخان مبارزه نرم شد با گاز من اکسید کربن خفمون کردن خودمون رو عامل مرگ خودمون کردن آمریکا زن ها رو عین کرمی که توی تلوزیون نشون میده کور کرد اونها اومدن جلوی چشم پرنده مردها مردها هم خوردن این کرم رو و بیمار شدن جامعه مریض شد بچه ها یادشون رفت جنگی بود حالا وقتشه ترمز کنیم و برگردیم سمت خدا و امام زمان عج کسایی مثل ابراهیم هادی شهید تندگویان معصومه آباد باکری خرازی عین همت همت کنیم چشمامونو بشوریم کور شدیم جای آهنگ قران و دعا بخونیم جای دوست پسر و دوست دختری ازدواج کنیم کجاست کمک کردن هامون کجاست غیرت مردها کجاست حیا و عفت زن ها برگردین سنتی زندگی کنیم ترمز کنیم من فرشته نبودم چندین ساله کلاج رو کشیدم  خط ترمز دارم فقط بشنو شاید سالها قبل این حرفها برام سنگین بود ولی راسته

 

[ شنبه بیست و سوم تیر 1397 ] [ 0:43 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

درسهایی از قران آقای قرائتی

شرایط استجابت دعا

بسم الله الرحمن الرحیم

تجلیل از خدا

شمردن نعمت های خدا

شکر از خدا الحمدالله رب العالمین به عدد ما احاط به علمک

شمردن نعمت های خدا

نمیتونیم بشمریم

نهنگ های دریا ماهی مرده ها رو میخورن دریا تصفیه میشه نخورن نخورن نمیتونیم نفس بکشیم

برگ ها دیکسید کربن میگیرن اکسیژن میگیرن

صلوات 

شمردن عیب های خود مخفیانه پیش خدا

یا علی یا عظیم  تو عزیزی تو علیمی تو کریمی از خودمه این میشد میش

 

 

باشیم...خدایا با چشمم زبانم گوشم و هرچه دادی گناه کردم 

استغفرالله رب العالمین به عدد ما احاط به علمک

 

[ پنج شنبه بیست و یکم تیر 1397 ] [ 17:59 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

ترامپ جسم ابلیس ه 

عین یک سگ هار مریض گاز میگیره و پارس میکنه و آب دهنش میریزه

هیچ غلطی هم نمیتونه بکنه عین کرم خزیده توی آلونکی که ضد گلوله ساخته

اگر موش باشم تا زیر آلونکش حفاری میکنم و خرخرشو میجوم

این ترامپ بی خاصیت با دنیا درافتاده مگه ما صاحب نداریم

فقط ترامپ فقط پارس میکنه من اگر موش باشم خرخرشو میجوم

ترامپ جز ورور با خرخره کار دیگه ای بلد نیست 

آمریکا پوشالیه و آمریکا پوشال پوسیده کولره

تازه بدبخت میخواد اسرائیل رو هم حمایت کنه

خودش باطلاقیه که اسرائیل رو هم نابود میکنه

آمریکای واژگون بی قدرت وراژ تروریست

عین طوفان ملخ دنیا رو به آفت کشونده

با یک دمپایی نابوده 

اگر مورچه باشم خرخره ترامپ رو میجوم

اگر بشکنتم من مورچه هستم اگر بشکنتم

آمریکا باید بدونه من آخرین نفری هستم که در 

در دوران غیبت آقا امام زمان عج میمیره 

اگرم عمرم وصل شه به ظهور امام زمان عج الحمدالله

اگر وصل نشه من و رفیق فابریک آمریکا ابلیس با هم میمیریم

بعد مرگ من ابلیس یک لحظه هم عمر نمیکنه چ برسه به یک دقیقه

 

[ جمعه اول تیر 1397 ] [ 0:32 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا مولای یا صاحب الزمان عج

در کربلا از عشق حسین بن علی علیه السلام سوختم به ایران آمدم از فراق عباس بن علی میسوزم سوختن از فراق عباس داغی است که خاموشی ندارد در کربلا داغ بودم عشق عباس بن علی علیه السلام را درک نکردم حالا که به ایران آمده ام قلبم را جای عباس بن علی علیه السلام جا گذاشته ام جای زخمی باز دارم که همیشه میسوزد و نمک میپاسند رویش و هوا میخورد دردی جانسوز دارد و جگرم را جای دست چپ و راست عباس بن علی علیه السلام جا گذاشته ام در کربلا با آن جوان عراقی در آسانسور تنها شدم به در آسانسور خیره شدم تا گفتم السلام علیک یا عباس ابن علی علیه السلام آن جوان از آسانسور  خارج شد در کربلا به عباس ابن علی علیه السلام گفتم یا عباس بن علی علیه السلام وقتی حضرت علی علیه السلام به بانو زینب کبری گفت بعد شهادت حضرت علی علیه السلام یک برادر به کفالت و سرپرستی و برای خود انتخاب کند بانو زینب کبری سلام الله علیها شما را انتخاب کرد من هم شما را انتخاب میکنم برادرم باش مصطفی ویلچر مادر بزرگش را که وزن بالا نداشت با ویلچر مادر من که هیکلی تر بود عوض کرد ویلچر مادر من آهن قرازه بود ویلچر مادربزرگش الحمدالله مرغوب بود باز هم نمیتوانستم به علت راه های جنگ زده و طولانی مصطفی خیلی کمکم کرد من گذاشتم به این حساب که چون ریشه مادربزرگ مصطفی به حضرت ابوالفضل العباس علیه برمیگردد و لطف برادری عباس بن علی علیه دانستم و برای مصطفی همواره دعا میکنم ولی هرگز با عباس ابن علی علیه با معرفت برخورد نکردم و برای همین پایم به زیر قبه اش نرسید

بی معرفتی کردم ادب نداشتم آقاهه وقتی خواستم 

ویلچر مامانمو ببرم زیر قبه ابوالفضل العباس علیه السلام

نزاشت خودش گرفت و برد من بیچاره مجازات  شدم تا من باشم

بی معرفت باشم حرم امام حسین علیه السلام اینبلا رو سرم 

نیاوردن من در حرم امام حسین علیه السلام یک دسته تسبیح گذاشتم

یک دونشو گذاشتم حرم حضرت ابوالفضل العباس 

عشق و محبتم به امام حسین علیه السلام بیشتر بود 

راهم نمیدادن انقدر دستمو دراز کردم وگریه کردم

راهم دادن بیشتر حسین بن علی علیه السلام رو دوست داشتم

حالا فهمیدم

اگر عباس بن علی علیه السلام

 علمدار حسین علیه السلام

نبود حسین علیه السلام اینهمه حسین علیه السلام نبود

اگر عباس بن علی علیه السلام نبود

حسین بن علی علیه السلام چون بقیه امامان

در غربت و سکوت و خفقان شهید میشد

تا حسین یاری چون عباس داشت هیچ کس نگاه چپ نمیکرد

انقدر عباس به قربانش روم ترسناک بود که آن دورها کف راست عباس قربانش روم

باز دورتر کف چپ عباس قربانش روم باز آن دورتر بدن مطهر عباس قربانش روم

اینهمه مسافت پیمود و در هرطرف مسافت پیکر مطهر داد  به پیکر عز یزش محل نداد

خاک پای عباس به قربانش روم

خاک بر سر من که سامری گرد پای جبرئیل برداشت

من نگون بخت نفهمیدم عباس به قربانش روم یعنی چه...

فقط وقتی کار داشتم صدای با ابوالفضل العباس علیه السلام ام بلند بود

عباس قربانش روم حاجتم روا کرد باب الحوائج

زیر قبه نطلبید

کاش بی معرفت نبودم اینک عباس بن علی را دوست دارم 

[ یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1397 ] [ 16:55 ] [ رقیه خاتون ]

[ یک نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم 

افطاری دعوت بودیم

مصطفی هم اومد فکر کردم مشهده نمیاد 

توی کربلا سلامم جواب نداده بود 

سلامش نکردم چون نمیتونستم نگاش کنم 

دفعه قبلی وقت خداحافظی بیخیال

سبزی و ماست و پنیر و سوپ نخوردم 

مامانم چایم داد

چای رو دادم به مامان مصطفی 

مامان مصطفی نخورد به چه دلیلی به خودش ربط داره یک خانم دیگه اومد کنارم من توی لیوان لاکی چای ریختم 

مامانم گفت چای ت رو به کی دادی 

خنگ کردم خفه خون گرفتم

مصطفی به حالت اوریب اونطرف سفره روبروی من بود 

میتونستم تار ببینمش

مصطفی گفت لیوان تمیز نیست 

لیوان های لاکی تمیز رو گذاشتم جایی که دستش برسه

هیچی نگفتم

برنج آوردن با مرغ 

برنجش خیلی خوب دراومده بود تا بحال اونشکلی ندیده بودم

نمک نبود

دنبال نمک نیفتادم نخواستم نمک گیر شم

چای دو سه تا چای خورده بودم با لیوان لاکی و یک لیوان شربت آلبالو 

هیچ چیز خوشمزه نبود

همه چیز خوشکل بود ولی مزه نداشت

حالم بد بود

مصطفی به همه برنج داد 

یک دختری گفت مصطفی برنج میخوای 

مصطفی گفت اگه بدی

برنج رو دادن به مصطفی گفتن بده به دایی 

مصطفی برنج رو داد به دایی 

ونشست سرسفره 

کناری مصطفی بهش گفت چرا برنج نمیخوری 

مصطفی گفت چای و  سوپ خوردم فعلا نمیخوام یک همچین چیزی 

من برنجم رو نمیخواستم 

بزور چند قاشق خوردم 

بی بی مصطفی هی مرغ رو میداد من کوفت کنم

من انگار زقوم کوفت میکنم

میخواستم رفلکس کنم 

برنج نمیخواستم گوشت هم نمیخواستم هیج کوفتی نمیخواستم کوفت کنم

معدم میشورید مامانمم هی مرغ میداد میگفت بگیر کوفت کن

آخرش به آسمون نگاه کردم 

مامانم گفت مرگ بمیری 

گفتم اگر مرگ بیاد که یکدفعه راحت میشم

خونه خودمون یک لیوان چای کوفت میکردم حال بهتری داشتم

من برنج رو که خوشکل هم بود مزه هم نمیفهمیدم عین دارو کوفت میکردم چند قاشق کوفت کردم ول کردم گفتم مگه زوره نمیخوام 

یکی میگفت برنج گرون شده 

حال بدی داشتم 

گوشش باز بود وگرنه برنج رومیدادم مصطفی 

برنجشون رو نمیخواستم گوشتشون رو نمیخواستم 

مهمونیشون رو نمیخواستم 

برام سخته با مصطفی رو به رو شم دلم میخواد نبینمش

همین روزاست عروسی مصطفی هم دعوتم کنن

عجب گیری افتادیم

مصطفی تیپ خوبی داشت

تیپ من هم خوب بود 

فقط چادرم مضخرف بود 

چروک و بلند 

خواستم غذا کوفت کردم بلند شم 

مصطفی نگام میکرد 

حس بدی داشتم 

چادرم عین کفن دورم گیر کرده بود بس بلند بود 

تازه چروک هم بود 

مامانم پنج تا چادر از نجف انداخت دسته ویلچر آوردم شهرمون همشو دوخته گذاشته زیر تختش 

یکیش رو نداد همچین شبی بپوشم

میگه میندازی ماشین بشوره چروک میکنی 

خوب یکی نیست بگه میدم خشک شویی اتو کنه

مامانم خودش از چادر های نجف سرش میکنه توی خیابون نمیتونه جمعش کنه دور پاشو میگیره خاکی خاکی میشه

این چادره امشب عین بند قمار دورم بود دیونم کرد

دم خونشون پیاده شدیم بریم برای افطار چادر بند قمارم رو نمیتونستم سر و تهش رو جمع کنم دو تا ظرف تخم مرغم دادن دستم کیفمم هست بابام رفته کمک مامانم از ماشین پیاده شه به هر نکبتی بود خودمو جمع و جور کردم رفتم مامانم دستشو گذاشت رو شونم

مامان مصطفی عرق بهار نارنج آورده برای اعصاب 

داد به مامانم 

من خوردم

دوست ندارم ببینمشون مگه زوره

خوب دوست ندارم مگه زوره

مصطفی خیلی با شخصیته خوب دوری بهتره 

یا ابوالفضل علیه السلام ما رو طلبیدی اومدیم پیشت به عشق تو

برادری کردی تو عراق جسمم نمیکشید مصطفی رو فرستادی

یا ابوالفضل العباس برادر عزیزم روحمم نمیکشه 

سختمه بعد دوسال عراق هنوز مصطفی رو دیگه دوس ندارم ببینم سختمه اذیت میشم

[ چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1397 ] [ 1:4 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

https://t.me/khateratjalebearabestanvairaq/158 بسم الله الرحمن الرحیم السلام علیک یا صاحب الزمان خاطره نویسی اول راهنمایی من یک پول کاغذی پنجاه تا یک تومنی توی دکان مغازه خرج کردم من متولد شصت و سه ام پنجاه تا یک تومنی اون زمان میشد صدتا نون چون دولت یارانه نون رو میداد و قیمت ها پایین بود اینجوری نبود هر حماری (خری یا الاغی) واسه ی خودش قیمت تعیین کنه قیمت ها هرسال دم سال تحویل بالا میرفت ما نمیخریدیم میزاشتیم اون ور عید قیمت ها تنزل کنه بیاد پایین دوباره ولی حالا هر خنزیری (خوکی)واسه ی خودش صاحب تعیین قیمت شده اون زمان من نوشمک و کلی چیز خوردنی خریدم مثلا پنج تا یک تومنیش رو خرج کردم زنگ کلاس خورد و ما رفتیم داخل یک دخمه لعنتی که به سیاه چال میمونست و کلاس اولی ها توش بودن یکدفعه خانم ناظم که به شدت هنوز ازش بیزارم اومد گفت اومدم دزد پول ححمانجو رو بگیرم از قضا ححمانجو گوسفند پولش رو گذاشته بود توی کیفش همون پنجاه تومنی لعنتی رو و گم شده بود رفته بود زنگ تفریح مثل اینکه به پول حالا یک تراول چک پنجاه هزار تومنی رو بزاری توی کیف بی در و پیکر وگم شی بری پی کارت بعد خانم ناظم نفرت انگیز اومد گفت کی زنگ تفریح پنجاه تومن خرج کرده زود باشه بگه وگرنه فراش مدرسه همرو میدونه من بی مغز هم اصلا با خودم نگفتم فراش از کدوم گوری میدونه اینهمه بچه هرکدوم چقدر خرج کردن از بس ساده بودم و دهه شصتی بی شیله پیله خلاصه یک عده بچه پنجاه تومنی خرج کرده متمکن رفتیم داخل نمازخونه مدرسه هرکی دیگه میبود دیگه پاشو تو نمازخونه نمیزاشت ولی من اهل دعا ومسجد نمازخونه هستم و بودم درسامو یاد نمیگرفتم ولی بعد بیست و سه سال هنوز فامیل نحص ناظم نفرت انگیز و اون احمق که پولش رو ول کرده بود من الکی نوشتم ححمانی و اون دو نفر احمق دزد پول رو تا آخر عمر یادمه ولی نمینویسم به خاطر خدا و به خاطر امام زمان عج و ...حالا همه تو اینترنتن و سریع میرسه به خود نحصسون و همه مسخرشون میکنن خلاصه ناظم نفرت انگیز که منو یاد سیاه چاله و این چیزا میندازه گفت اضافه پولت من گفتم تو کیفم بعد گفت از کجا آورده ای من خفه خون گرفتم چون مامانم و بابام با وجود ثروت و متمکن بودن ما و غنی بودن ما مارو از بدو ایجاد و تولد در تحریم و مجبور به ریاضت اقتصادی با اعمال شاقه تا الان کردن برای پس انداز کردن که ...دقیقا دوساعت ناظم نفرت انگیز که فامیل نحثش بعد بیست و سه سال یادمه ولی به خاطر خدا و امام زمان عج و...نمینویسم دقیقا دو ساعت از من اعتراف گرفت من خسته شده بودم اعتراف کردم بعد اون دونفر که یکیشون همیشه مهربون تر بود انقدر توی گوش اون یکی که همیشخ بدجنس تر بود خوند که اومدن گفتن ما پول رو لبه در پیدا کردیم من میشنیدم مهربونه میگفت بیا بریم بگیم نگاه کن چقدر اذیت و زجرش میدن ولی اون بدجنسه میگفت نه خودمون درگیر میشیم ولی بچه بودم و ساکت و قدرت دفاع از خودم رو نداشتم اعتراف کوفتیش رو که از من گرفت قول داد اگر اعتراف کنم به خانوادم نگه ولی وقتی خسته و کوفته اعتراف کردم که زنگ کلاس هم خورد ناظم کوفتی زنگ زد خونمون و خواهرم اومد که گفت این چه اعترافیه گریه کردم گفتم گفته اعتراف کنی مرخصی دقیقا اولای سال اول راهنمایی بود من تا سه سال با این بچه ها بودم همه به چشم دزد بهم نگاه میکردن سال سوم راهنمایی هم یک بچه ای از اون شیفت اومد گفت کتاب جغرافیای من رو کسی ندیده جا گذاشتم نیست که من باز ناگهان دهان باز کردم و فتوای تاریخی صادر کردم و گفتم هرکی برده دزدیده و نمیاره که اگر میخواست بیاره نمیبرد این رو گفتم بلا گفتم این بچه زهر ماری هرروز میومد و میگفت آبروتو انقدر جای بچه ها میبرم که کتاب جغرافیای منو پس بدی تو دزدیدیش من هرچی میگفتم بابا ببین خودم کتاب جغرافیا دارم میگفت نه تو دزدیدی و باید بدی بیچارت میکنم ما دو هفته شیفت صبح بودیم دو هفته شیفت ظهر دقیقا چهارده روز شیفت صبح ما چون اون بچه کتاب گم کرده شیفت ظهر بود زودتر میمومد جاشو تو مدرسه پشت کلاس ما پهن میکرد تا زنگ میخورد میپرید تو و ویراژ میرفت رو اعصاب الاغی من که آبروتو میبرم ولی کدوم آبرو من سه سال قبل به جرم دزدی آبروم رفته بود و بچه های مهربون و دلسوز بستنی نصف میکردن میدادن به من که جرات نزدیک شدن به دکون مدرسه رو نداشتم یا اینکه بی پول شده بودم چون لو رفته بودم تو خونه یادم نیست چون من پول برداشتن از خونه رو اصلا دزدی نمیدونم به قول فیلم پلیسی خارجی آبرویی نمونده بود که ببره فقط گند میزد تو هیکلم و قضیه دزدی رو تازه و تثبیت میکرد که هرکی باور نکرده باور کنه تمام حقوق مادی و معنوی این خاطره به نفع ظهور و تعجیل در فرج و سلامتی مولای ما و تسکین قلب نازنینش و حوائجش به سرعت براورده شود ان شاءالله

[ سه شنبه پانزدهم خرداد 1397 ] [ 1:32 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام صاحب الزمان مولای من

ازابتدایی سبد بیست تا نون میگرفتم تا خونه ڪج ڪج میومدم ترقی ڪردم با دوچرخه نونا گرون شده بود دونه ای پنج زار مردم تا مشهد صف میبستن به من میگفتن نون برای مشهد میخوای زیاد میبری مشهدیام از اینجا میخریدن نونش خوب بود میزاشتم دسته دوچرخم مخصوصا از وقتی مد شد از عبدل...ه آبادی خیلی شلوغ بود از نون وایی شلوغ میومدم طلبڪار ڪه بردار ظرفارو بشور صف واستادنم ڪاره از چهارده سالگی ظرفا افتاد با من تا الان از ڪی چای افتاد با من یادم نیست اصلا ڪسی زورش میاد چای بده دستم فڪر میڪنن به آبدارچی چای میدن از بی عرضگی تبدیل شدم به پادوی دست همه ثدنفریڪ جا دستور میدن حالا سنم بالا رفته الحمدالله ڪار ڪنم ڪارای مامانمو انجام بدم قبلا چهار تا بودیم جوجه به جوجه هرڪی رفت تو ڪوچه موندم خودم همه ڪارا افتاد به من نه حقوقی و نه ثنواتی و نه بازنشستگی من طرف حسابم با ڪیه

چون دیپلمم باورشون نمیشه گذر زمان رو حس نکردن

باورشون نمیشه داره سی و چهار سالم میشه

مشکلات ازدواج ...

از بیست و هفت سالگی دعا و نماز ...

اطلاعات عمومیم بالاست ولی مدرک ندارم

افسردگیم خوب شد الحمدالله

من من غیر کدو میخوام

مامانم روز به روز ناتوان تر میشه و حساس تر هفتاد سالشه

بابام هم داره بارم میاره برای کاراش هفتاد و چهار سالشه

 

من هم ناتوان تر میشم خواهرام همه دیسک کمر دارن

من شونم میسوزه کمرم درد میکنه مشکلات ازدواج 

مشکلات مالی معدم اعثابم حساس تر میشم پا به سن گذاشتم

خواهر کوچیکم چند ساله رفته خونش

و البته تنها نیستم الحمدالله ولی فعلا...

مرغ خونگی داریم رب و همه کارا سنتی فقط ماشین لباسشویی اتوماتیک که شونم میسوزه

هیچ چیز اتوماتیک دیگه ای نداریم تازه شیره و گردو لال کردن و کارای باغ ...

ربنا لا تحملنا مالا طاقه لنا

الحمدالله کربلا رفتم  

یاحق

[ شنبه چهارم فروردین 1397 ] [ 0:41 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا صاحب الزمان

کارگر چینی در خدمت آمریکا جنس چینی کالای بازار ایران عجیب نیست؟! 

من از ظهر که گفت خدمه کشتی چینی بودند و همه نجات یافتند شک کردم

و تا گفت کشتی سالم ماند و متعلق به آمریکا بود یقین بردم

دسیسه آمریکای مکار است و یکهو رفتم به انفجار برج های دو قلوی آمریکا

در حادثه یازدهم سپتامبر اتفاقا آنجا ساکنین برج دو قلو یازده سپتامبر یک کشته آمریکایی و یهودی نداشت

در هواپیمایی که برج ها را منفجر کرد هم یک کشته آمریکایی  یهودی نداشت

عجیب نیست که اینبار هم حادثه در نفتکش ایرانی ایرانی های گرانقدر همگی شهید شدند

و بقیه که ایرانی نبودند همه نجات یافتند  در کشتی آمریکایی 

یک آمریکایی نبود؟!

اصلا آمریکای مشکوک این روباه کفتار نمای چه بگویم

اولئک کل الانعام

آمریکا را با حیوان نمیشود مثال زد حیوان ها شرف دارند ادعای شرف میکنند

من از ظهر گریه میکنم که الهی مکرشان گریبانشان را بگیرد

الهی خون هموطنانمان گریبانشان را بگیرد 

آن کشتی و نفت هایش هم حکایت پول های بلوکه ما در این چهل سال 

کار آمریکا با ما دشمنی است از دیرباز

آن کشتی و نفت هایش از جیب هر ایرانی سرشکن بین ایرانیان

و مکر و مکر الله والله خیر الماکرین

و در سوره توبه آیه سی و دو خداوند فرموده اند.:

کافران میخواهند که نور خدا را با دهانشان به نفس تیره و 

گفتار جاهلانه خود خاموش کنند و خدا نگذارد تا آنکه نور خود

رادر منتهای ظهور و حد اعلای کمال برساند 

هرچند کافران ناراضی و مخالف باشند.

سی یا سی و دو خدمه ایرانی شهید شدند یعنی سی  دو همسر

بیوه شدند یک همچین چیزی مادرانی داغدار پدرانی دلسوخته

سی و دو خانواده متلاشی شده فرزندانی بی پدر ...

دامنه دار است...

ایران به غم نشسته

الهی خون ایرانی ها عاملان این حادثه بودار مشکوک را بگیرد

والله دایناسور های انگل نمایند عاملان این جنایت

دایناسور هم دایناسورهای قدیم نفت میشدند خاصیت داشتند

این آمریکا دست خبیسش از پشت صحنه پیداست

مرگ بر آمریکا

یک انقلابی ایرانی هموطن داغدار برادران خدمه ام

 

 

 

[ یکشنبه هفدهم دی 1396 ] [ 20:11 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

شفاف سازی بشر از نظر آمریکا 

بشر در واقع همان یک در صد سرمایه دار آمریکائی است

بشر موجودی است  که حقوقی دارد و به آن حقوق بشر میگویند

و حقوق بشر مربوط میشود به همان یک در د سرمایه دار آمریکائی

بقیه هم در جهت منافع یک در صد سرمایه دار آمریکائی بشر محسوب میشوند

و بقیه دنیا باید بمیرند چون جزو بشر نیستند که حقوقی داشته باشند

من هم باید بمیرم چون منافعی برای آمریکا ندارم 

 

ولی من اعتقاد دارم به گفته امام حسین ع برگرفته از قران

هرکجا باشید مرگ شما را در می یابد هرچند در برجهای محکم باشید

هیهات منه الذله

 

[ چهارشنبه سیزدهم دی 1396 ] [ 0:56 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا صاحب الزمان 

چقدر تنین صداشون قشنگ بود دنیا بی ارزش میشه 

آروم میشی

حالت خوب میشه

فکر میکنی صدای ابراهیم هادی هستش

ما عین سیل اغتشاش گران را برمیکنیم وومیبریم به جهنم

کشور ما جای شورشی نیست

ما از رهبر جدا نمیشویم

گرانی هیچ ربطی به رهبری ندارد

دست های کارگردانان اصلی آمریکا  اسرائیل از پشت پرده پیداست

منافقین عروسک خیمه شب بازی آمریکا و اسرائیل هستند 

ضد انقلاب میخواهد ما را از رهبری جدا کند 

ولی کور خوانده است

اگر یک افریطه پیر برای منافقین ما دعا میکند

ما هم تلاش میکنیم هم دعا ما هم بلدیم 

برای رهبری دعا کنیم

برای رهبری خون بدهیم

رهبر برای ما تلاش میکند

که زیر دست گرگ صفتان نرویم 

آمریکا و اسرائیل مخمل نما

امام حسین علیه السلام برگرفته از قران فرمودند

هرکجا باشید مرگ شمارا در می یابد هرچند در برجهای محکم باشید

جانمان فدای رهبر

[ دوشنبه یازدهم دی 1396 ] [ 11:56 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم سامرا تو وسط ظهر گرمترین روز تابستون یک پسر عرب ضد داعش به صورتش چفیه بسته بود همینجوریشم نمیشد تو اون جیغ آفتاب نفس کشید تو ترمینال مملو از اتوبوس محافظ بود

[ چهارشنبه دهم آبان 1396 ] [ 22:56 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

از کربلا اومدیم کاظمین

محل پیکر مطهر امام موسی کاظم ع و امام جواد 

امام هفتم و امام نهم

بعد پیادمون کردن عراقیه با گاریش اومد خندان به من گفت راه دوره

گفتم ویلچر داریم

راست میگفت راه دور دور دور 

بابام جدا شد

من و مامانم یواش یواش رفتیم سمت حرم

برو که برو یک مسافتی رو از جایی که اتوبوس

پیادمون کرده بود رفتیم تا رسیدم به مسافتای دیگه

انقدر رفتیم که رسیدیم داخل حرم شدیم داخل صحن اصلی شدیم

نصفه شب راه افتادیم از کربلا اذان تو ماشین بودیم تا به ترافیک بغدادنخوریم

وقتی رسیدیم بماند که توی تفتیش مامانم بد و بیراه میگفت چرا مبایلتو آوردی از هتل

باید بدم تفتیش تو امانات

انقدر رفتیم که به داخل حرم امام موسی کاظم امام هفتم ع  امام جواد امام نهم ع رسیدیم

اما مامانم نماز صبح رو که خوند گفت بریم دیگه

من هنوز خود ضریح رو ندیدم ضریح امام موسی کاظم ع  امام جواد ع

ندیده برگشتیم من نماز صبح  دو تا دورکعتی نماز زیارت 

خوندم حالا چی تو اون دو رکعت نیتم بود یادم نیست

فکر کنم دو رکعت نماز زیارت دو رکعت نماز هدیه به امام زمان

یادمه هوا گرگ ومیش بود داخل حرم صدای جیک جیک گنجیشک بود 

حس خوبی بود 

یادم میاد عراق همش بدو بدو بود توی یکهفته 

برعکس مکه خواب در کار نبود و استراحت

البته مکه من بیست و سه سالگی رفتم ده سال قبل

وهابیا آتش زیر خاکستر بودن

به نظر راحت میرسید 

عین آرامش قبل طوفان

خاطرات عراق شلم شوروا یادمه یکهفته شب و روز خاطره

کاظمین دو گنبد کنار همه  چهار تا مناره داره تو عکس و توخواب گنبدای کنار هم  رو

دیدم اما تو بیداری ندیدم یکطوری قرار گرفتیم که ندیدم

حسرتش به دلم موند

[ سه شنبه یازدهم مهر 1396 ] [ 21:14 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم 

سلام

همه میگویند لبیک یا حسین علیه السلام

 

همه کسانی که بعد حسین ع آمدند

کوفیان حسین را دعوت کردند

بیا میوه ها رسیده...

اما وقتی آمد جلودار لشکر دشمنانش بودند

همان امضا کنندگان نامه خیانت کردند

و حسین ع میگفت 

هل من ناصر ینصرنی

حالا هزار و چهارصد و...سال است

که از شهادت امام زمان سال شصت و یک هجری گذشته

حالا امام زمان ما سالهاست آواره بیابان هاست

و ما میگوییم لبیک یا حسین

من عاشق حسین فاطمه س هستم

در کربلا و عراق با مادر پیرم ...

بگو لبیک یا حسین

امن هم میگویم لبیک یا حسین

اما بیا بگوییم لبیک یا بقیه الله

 

هرکس بمیرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است

[ سه شنبه یازدهم مهر 1396 ] [ 15:17 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

خوندم نوشته بود 

اگر بنده مومن دلگیر نمیشد 

برسر بنده کافر سربندی میزدم که سردرد نشود

دلم گرفته غمگینم

برای هیچ کس مهم نیست

چون من جنس برتر نیستم

[ یکشنبه دوم مهر 1396 ] [ 21:0 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم رقتیم مهمونی راه برگشت قرار شد با ماشین خواهرم بیایم یک پلاستیک پوست خربزه  هندونرو گفتن من ببرم هشت کیلو میشد با شیشه عرق چهل گیاهم واستادیم دم در خواهرم بیاد ببرتمون دیدم مامانم داره لنگان لنگان میره فکرشم نکردم با پلاستیک پوست خربزه و هندونه رفتم هرچی رفتیم هرچی نشستیم خواهرم نیومد برسونتمون نیم ساعت بیش از نیم ساعت مورچه مورچه مسافت طولانی رو اومدیم شونه راستم مامانم دستشو گذاشته بود شونه چپم کیفم عرق چهل گیاه و پلاستیک پوست خربزه  هندونه هرچیم قر زدم مامانم گفت برای مرغا میخوام خواهرمم اون خواهرمو برد دوازده کیلومتر شهرک وقتی رسیدیم خونه اومد نمیدونستم تقصیر خواهرمه مسئولیت رسوندن مارو به عهده گرفت بعد خواهر شهرکیمو رسوند یا تقصیر خواهر شهرکیمه که شوهرش نیومد دنبال اصلا اگر من نمیرفتم دنبال مامانم فکر نمیکردن مامان هفتاد سالشون ساعت دوازده شب چیکار کنه تو خیابون شایدم تقصیر وجدان لعنتی منه که باید جور هفت تا خواهر و برادر رو خودش یکتنه بکشه اصلا این وجدانمو پیدا کنم تیکه تیکش میکنم لامصب پیدا نمیشه خواهر شهرکیم سختس نبود بیاد خونه ما بخوابه مسواکش نبود خانم

[ جمعه هفدهم شهریور 1396 ] [ 0:48 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام بقیه الله صاحب الزمان

سلام 

رفتیم شمال دو ماشینه

توی یک جاده رستوران بابام هفتاد و چهاره گفت این وعده مهمون من تو رودروایسی افتاد مرد قدیمه یکقرون دوزارو دیده یکبرگه آوردن انتخاب کنین ما جوجه سفارش دادیم هممون

بیخیال اون برگه و لیست غذاش

یکشوهرخواهرم با پسرش با ماشین اون شوهر خواهرم  اومده بود

به پسرش گفت آقا محمد خان من دنباله داره میگم آقامحمدخان قاجار

انتخاب کن اونم لیستو برداشت سلطانی سفارش داد جالبه به

هیچ کدوممونم تعارف نکرد مام گفتیم بزار سلطانی نخورده بمیریم

آخرشم بابام حساب کرد همرو بقیه ما از همه چی که داشتیم بین

همه تقسیم کردیم

 

 

 

[ سه شنبه شانزدهم خرداد 1396 ] [ 2:49 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم

روزانه ایرانسل صد تومن همراه اول دویست تومن میدادم 

عده ای گفتن پولتو میخورن هرکسی چیزی گفت

از بس صحبت واجب رو با پیام کوتاه و مبایل کوتاه میکردم

خواهرم بی تربیت گفت سزا نیست حرف بدی زد

سزا نیست بگم خیلی بد حرفی زد

به خودم نیووردم 

فقط با یک نفر روزانه

بقیه ولش

تا اینکه رفتم نجف بخشی از وسعت و زیبایی شو دیدم

عین مسجد النبی

عده ای میگن مردم نون ندارن بخورن

من میبینم ابنگو دارن به چه قطوری

من از دار دنیا یکجفت گوشواره قرضی... خواهر ادعا داره از اونه

خرج اضافه نمیکنم از واجباتمم میزنم

اونم بیا ببین هم طرازای من چه خرجا میکنن کیلو کیلو طلا تو گاوصندوقاشونه

خروار خروار گردناشون و...

من دل ندارم؟!

رقیه نیستم روزی پنصد ایرانسل دویست همراه اول نداشته باشم

کار میکنم در میارم به هرکاری غیر خلاف دست میزنم

 

[ پنج شنبه یازدهم خرداد 1396 ] [ 22:56 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]

بسم الله الرحمن الرحیم از حاشیه بگزریم سوار هواپیما باخلبان عراقی شدم شهادتین گفتم اشهد ان لا الله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهد ان علی ولی الله رسیدیم عراق فرودگاه مامان هفتاد سالم از بخس ویلچریا بابای هفتاد و چهار سالم جدا شد بره وضو  نماز 

تو هواپیما اذان گفتن اولش

ساعت عراق از ما یکساعتوو نیم عقب تره

تنها خاک عراق اولین بار نا آشنا شروع کردم به گریه و درد دل با امام زمان آقا به دادم برس من سی و خورده ای ساله

گرم درد و ول و گریه با امام زمان مامانمو دیدم داره با عصا میاد

رفتم کمکش زد تو برجک گریم ناتموم موند

تاموقعی مامانم اچک اچک رفت دستشویی به نماز نرسیدیم

من به خاطر آقا ثواب عراقم و تمام زحماتش هدیه به آقا امام زمان 

رضای الله رفتم ازسون خواستم توی عادت نباشم همه گفتن تو هم مثل همه تحفه ای همه دوست دارن عادت نشن ولی راهای ناهموار عراق

مامان پیر و مریضم با ویلچر باید میبردم ماشاءالله صد کیلو هست لااقل من خانم ناتوان هیکلی هیکلیا هم عرق جوش میشن هم وزن خودشونم باید بکشن حالا سوزن بزنم لاغر شم ثوابمم با همه مومنین

و مومنات و محبین علی ع و فرزندان فاطمه شریک و بیچارگان 

من حسود نیستم کی حسوده بخیله لعیمه وقتیم عادت میشم خیلی 

حالم بهم میخوره چطور من که از خودمم میمونم به مامان پیرم  بابام برسم گمرک ساکامون وسایل سنگین مامان بابام...

همینطوریشم هرشب توسلم به راه بود

در مونده شده بودم

شب و روز بیدار اونم من میگی تو ی مگه به زور نسکافه  قهوه

اهل دل میگن از اینکه چشم برزخی خواستی

اهل اعتقاد به دکتر و این چیزا میگن از دیری ازدواج

قرص اعصاب میخورم

خواب آوره یکشب میخوردم میخوردمو شب بیدار شو وقت نداشتم قهوه بخورم بدو سامرا بدو بغداد بدو حرم حضرت علی تو نجف بدو

امام حسین ع و عباس ع قربونشون برم کربلا من که تا ده خوابم تو خونمون

من  که توخونه نه اینقدر فعالیت دارم نه اینقدر کم خوابی ده صبح

بیدار میشم برای انسولین مامانم میزنم

کرامات عجیبی آدمای غریبی دلتو میخوندن عراق عجیب غریبی 

راسش امام حسین ع کلی عاشقش شدم

ابوالفضل عباس رو عین بانو زینب کبری به برادری گرفتم برادری کرد عجیب غریب

اصلا سفرش عجیب غریب بود رموز داشت ترس نداشت

سامرا و مسجد کوفه محل خلافت امام زمان  فکر کردم ایرانم عقلم جوری شد یادم رفت عراقه

مسجد سهله محل زندگی امام زمان حس صمیمیت گرفتم

عراق کربلا مثل مکه ده سال پیشم در رفاه نبودم اصلا مثل اون زمان در رفاه نبودم رفاه اون زمان زیاد بود مامانم ویلچر نداشت اتوبوس داشت و مکه برو برگرد

مدینه نزدیک مسجد نبی ع نزدیک بقیع یک اتاق تنها داشتم روبروی بقیع تو مدینه همش اونجا زیارت نامه خوندم بخور و بخواب بود در کل

کلرو میزدم میخوابیدم تو عربستان من خستم چای سازو میزدم 

اصلا با مامانم دعوا دعوا داشتم به منچه من چای دم کنم فحش  فحش کاری برو بخواب خستم این بود

حالا این عراق از اتاق بیا بیرون دو لیوان چای ببر اتاق بخورن باز و لیوان دیگه فلاکسمون دست دوستمون بود دوستمون نورنس پانس سومیجن به بانو زینب کبری گفتم ببین منم عین خودت از اسب زیر اومدم

برو پایین تو نجف و عراق بیست و یک مله تو نجف فلاکسو آب جوش ن اوه یادم رفته برو چای بیار اوه قند یادم رفت مکه مدینه برو بازار همش خرید اینجا اونقدر پول در اختیارم نبود 

حالا به ساخت عتبات عالیات کمک میکنم گفتن پولتو میخورن گفتم اعتماد میکنم تا رفتم نجف چشمم به صحن  شبستان حضرت فاطمه افتاد زدم زیر گریه زار زار یک خانمی اومده گم شدی تعریف کردم یگه دست بزن کمرم درد میکنه من گریه که مگه من کیم اون ه دست بزن من پس بیا از گریه هام خول بازار از نظر بعثیا 

خلاصه مکه با وهابیا چنان حماقتی داشتم تو اتاق تنها برو پشت بوم لباس پهن کن اینجا چنان ترسی تنها تو هتل نمون تنها نرو رستوران جون عرب زیاد داره پشت بومم نمیرفتم برای لباس پهن کردن

عوض شده بودم کن فیکون

[ یکشنبه هفتم خرداد 1396 ] [ 0:4 ] [ رقیه خاتون ]

[ بدون نظر ]